نرگس.آ
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ نگار ض وحید آذری نرگس.آ
آرشیو وبلاگ
      کانون ادبی غیاث الدین جمشید کاشانی ()
پروانه ها نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩٥/٥/٢۱

 

در قهوه‌زار چشم‌های تو

حرف جدیدی می‌زند دنیا

مجذوب تفسیر تو شد خورشید

رویش به پا کردی خودت تنها

 

خیره به چشمانت در این کافه

فنجان به فنجان قهوه می‌نوشم

هربار هم تشنه ترم انگار...

لطفا دو فنجان دگر آقا

 

من خواب دیدم که رسول عشق

روزی ظهور می‌کند اینجا

حالا نشستی روبروی من

لبخند تو تعبیر آن رویا

 

با چای در عصر و بهار و کوه

هی خاطره دارم ،ولی حالا

 

پروانه‌ها هم قهوه می‌نوشند

در عصرِ خوب با تو بودن‌ها

نرگس آهازان – زمستان 94

  نظرات ()
تابستانِ گیسو طلایی نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩٥/٤/۳

به نام نور

 

تابستان هربار که از راه می‌رسد ، یادآور عصرهای کودکیست ، یادآور عطرِ چمنهای نمدار.

تابستانِ گیسو طلایی ، چقدر شبیه مادرش "خورشید خانم"  است !

دخترِ آب و آیینه ، دوستِ گیسو طلاییست و از تمام عصرهای کودکی‌اش کنار او خاطره دارد.

یادش بخیر...  

لِی لِی کنان تا انتهای شهریور می‌رفتند و می‌خندیدند تا به مرزِ "مهر" برسند.

عسلی‌ترین گفت‌ و گوهایشان ، در حیاط خلوتِ خانه  ، هنگامی که با مردادِ دستهایش برای عروسکهایش چای می‌ریخت ، اتفاق افتاده است.

گیسوطلایی، دوباره با گوشواره‌های گیلاس که سوغات آورده است از راه رسیده است .

دخترِ آب و آیینه نیز چشم انتظارش بود !

اما اینبار دلش می‌خواهد کمی ، فقط کمی ...  به خوابِ تابستانی برود و وقتی بیدار می‌شود ،  اواسطِ مرداد باشد.  

 

نرگس آهازان - دوم تیر 1395

  نظرات ()
"دگردیسی" نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩٤/٦/٢٢

آغاز کار ما از اول اشتباه است 

یعنی تمام دلخوشی ها اشتباه است 

رودی اگر راهی به دریاها ندارد 

بی شک پلاک و زنگ دریا اشتباه است 

در پیله های زندگی پروانه ای نیست 

شاید دگردیسی در اینجا اشتباه است 

 

نرگس آهازان _مرداد 87 

  نظرات ()
"مزه سوهان اعلا پیش تو گم می شود" نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩٤/٤/٧

توی شیرینی ، تو اول ، قند دوم می شود

مزه سوهان اعلا پیش تو گم می شود

بین قطاب و گز و نقل محلی ساده است

حدس اینکه طعم لب های تو چندم می شود  

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود 

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود! 

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود 

وقت شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستی ایمان مردم می‌شود 

وسوسه یعنی تو ! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود

 

" جواد منفرد "

  نظرات ()
من شبیه کوهم... نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩٤/٤/٧

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر میکنی چوبِ خدا را خورده ام
نه، خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان فرش گران سنگم، فقط پا خورده ام
قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام
دائما در حال تغییرم، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام . . . !!!

  نظرات ()
رسید مژده که آمد بهار نویسنده: نگار ض - ۱۳٩٤/۱/۱

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید        وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست              فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد             هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب         به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز         که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد          که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت   که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب                     که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

  نظرات ()
دغدغه‌های یک شاعر در حمل و نقل عمومی نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

این روزها پر شده‌ام از تکه برگ‌های کاغذی و جمله‌های در راه مانده.

همه جا از شما می‌نویسم، ردپای یاد شما را می‌گیرم و جلو می‌روم تا گم نشوم.

گاهی چند کلمه صبح‌ها از اتوبوس جا می‌مانند و دست آخر با هزار زور و زحمت و چندبار هم لای در ماندن ، یک اتوبوس دودی سرفه‌کنان می‌آید و سپس کلمه‌ها خودشان را می‌چپانند میان انبوه جمله‌هایی نامفهوم که از دهان مسافران این طرف و آن طرف می‌پرند.

از این ایستگاه تا آن ایستگاه هم چندتایی را باد از پنجره می‌آید و می‌برد آسمان سواری !

به مترو می‌رسم ...

چندتا واژه‌ی دیگر هم زیر دست و پای مردم له می‌شوند و چندتایی هم وقتی با مسافری بینی مماس بینی ایستاده‌ایم ، خشکشان می‌زند و جُم نمی‌خورند .

در هرحال ، هر کجا باشم واژه پرداز تواَم...

کم نمی‌آورم تو را ، هر روز در من لبریز و قلم‌ریز می‌شوی.

زیاد می‌شوی در من هر روز ...

حتی اگر "منوریل" هم سبز شود در تهران !!!

 

نرگس آهازان - بهمن 92

  نظرات ()
یوسف شدن آداب دارد ... نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

من خودم بدرقه‌ات خواهم کرد !!!
می‌خواهم نقض قانون کنم ، قانونی که در آن آدم‌ها دلباخته اویی هستند که اخم کند و مابین دو ابرویش به کارشان گره بیفتد !
معشوقه‌هایی که دور و دورتر می‌روند و این در فیزیکِ عشق ، رابطه مستقیمی دارد با شدت علاقه‌ی عاشق.
تو را از اندیشه خویش تبعید خواهم کرد ، هنوز هم آنقدرها حماقت دچارم نکرده است ، امیدی هست به من ، باور کن.
آدم‌های خنده‌دار این کره خاکی ، چقدر دور خودتان می‌چرخید!
او دور باشد ، سرد باشد ، عزیز شود و من از اعماق چاه جایی را نبینم و برایت احساس بجوشم و آخر از چاه بیرون نیایم و عزیز نشوم ...
"
نه" ! یوسف شدن آداب دارد .
صبر کن تا دم در بدرقه‌ات خواهم کرد
.


هفت آبان 93 - نرگس آهازان

  نظرات ()
"یوسف چهارفصل " نویسنده: نرگس.آ - ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

همین حالا به تهران بگویید عوض شود یا اگر نمی‌شود من سفر کنم از او !

این چه زمستان بی تلاشیست ، واسطه نمی‌شود که اتفاقی بین زمین و آسمان بیفتد .

یکی پا درمیانی کند به برف بگوید بیاید و بنشیند که حرف بزنیم و دو فنجان چای بنوشیم .

بگویید باران خودش را در آغوش این شهر بریزد که شاید دوباره عاشق بشود ، که شاید ترک کند پرسه‌های دود را .

باید در اندیشه‌هایش مرزگشایی کند.

من بی وقفه بوی پیراهن یوسف می‌شنوم ... کسی در راه است که در یک دستش باران و در دست دیگرش برف دارد. در چشمهایش هر لحظه بهار متولد می‌شود ، حضورش گرمای تابستان تقویم من است و پاییز درست از همانجایی آغاز می‌شود که عاشق می‌شود و در من شعر می‌آفریند.

به پنجره‌های منتظر بگویید : «یوسف گمگشته باز آید به "تهران" غم مخور» ...

 

نرگس آهازان - 24/10/93

  نظرات ()
که می رسند زپی رهزنان بهمن و دی نویسنده: نگار ض - ۱۳٩۳/٩/٢٢
به صوت بلبل و قمری، اگر ننوشی مِی   علاج کی کنمت؟ آخرالدواء٬ اَلْکِیّ
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار   که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو   منه ز دست پیاله، چه می‌کنی؟ هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد؟   ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داریِ میراث خوارگان کفر است   به قول مطرب و ساقی، به فتویِ دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند   مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنة الماوی   که هر که عشوه دنیا خرید، وای به وی!
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست   بده به شادی روح و روانِ حاتمِ طِی
بَخیل بوی خدا نشنود، بیا حافظ!   پیاله گیر و کَرَم وَرز والضمان عَلَیّ

   

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر پروانه ها تابستانِ گیسو طلایی "دگردیسی" "مزه سوهان اعلا پیش تو گم می شود" من شبیه کوهم... رسید مژده که آمد بهار دغدغه‌های یک شاعر در حمل و نقل عمومی یوسف شدن آداب دارد ... "یوسف چهارفصل " که می رسند زپی رهزنان بهمن و دی
کلمات کلیدی وبلاگ تصاویر بدون شرح (٤) جشنواره های شبنم خیال (٤) شرح بخش هایی از دیوان حافظ (۳) شرح حال های ما (٥) شرحی از جلسه های برگزار شده ی انجمن (۳۸) شعرهای دسته جمعی (۳) ضرب المثل ها (۱) مشاعره‌نامه (۱) معرفی و نقد کتاب (۱٢) مقاله ها (٥) نشریه ی شبنم خیال (٢) نوشتارهای پیمان زحمتکش (۸) نوشتارهای سید شایان نبئی مقدم پور (۸) نوشتارهای سیدعلی سیدی‌کیانور (۳) نوشتارهای فاطمه طالقانی (۳) نوشتارهای فرزانه جعفری (۱) نوشتارهای مهرداد فلاح (۱) نوشتارهای میلاد فرمانی (۳) نوشتارهای نرگس آهازان (۳٠) نوشتارهای نگار ضرغامی (۳) نوشتارهای وحید آذری (٢٤) نوشتارهای کاظم جمشیدی (۱)
دوستان من وبلاگ بچه های کامپیوتر غیاث الدین جمشید کاشانی سایت رسمی دانشگاه غیاث الدین جمشید کاشانی انجمن اخترشناسی غیاث الدین جمشید کاشانی فارغ التحصیلان الکترونیک اتاق نقد کتاب انجمن رباتیک پرتال آموزش حافظ مستانه پرتال زیگور طراح قالب